تبليغاتX
کلبه عشق


کلبه عشق





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


پیوندها


پیوندها


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


دوستان عاشق من


كد جاوا :

تو کجایی

نبودنت خردشدن قلبم در اندیشه ای سخت

ناتوانی پاهایم در گشتن به دنبال تو

چشمهای اشکبار و بی قرارم در جستجوی تو

و خاطراتت در ذهن تب الود من

دیگر از داشتنت ناامید شدم

شکست در عشق راباور کردم

پس تو کجایی

ایا می دانی نبودنت بندبند وجودم را غصه دار کرده

همه وجودم در تب نداشتنت میسوزد

اه دارم می سوزم کجایی

بیا و مرا از این غم برهان

اگر نیایی غمت در وجودم خواهد ماند

و زندگیم را نیز خواهد سوزاند

 و ان موقع خیلی دیر شده


نويسنده: سمیه مورخ: جمعه بیستم شهریور 1388 در ساعت: 11:53
|+|

دوستت دارم


نويسنده: سمیه مورخ: جمعه نهم اسفند 1387 در ساعت: 0:49
|+|

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف.من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.

هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
هرگاه


نويسنده: سمیه مورخ: پنجشنبه هشتم اسفند 1387 در ساعت: 0:19
|+|

هرگز نگو

  هرگز نگو که دوست داری اگر حقیقتا بدان اهمیت نمی دهی
درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری
هرگز نگو برای همیشه وقتی می دانی که جدا می شوی

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری
هرگز سلامی نده وقتی می دانی که خداحافظی در پیش است

به کسی نگو که تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر می کنی
قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری


نويسنده: سمیه مورخ: پنجشنبه یکم اسفند 1387 در ساعت: 0:27
|+|

تولدت مبارک

بیست وچهار بهمن

سالروز تولد نازنینم  

مبارک


نويسنده: سمیه مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 در ساعت: 0:58
|+|

انتظار تو

وقتی نگاهم به نگاهت پیوند خورد

ضربان عشق را در قلبم حس کردم

وقتی نگاهم را دزدیدم متوجه شدم تو هنوز نگاهم راجستجو می کنی ..

ایا تو هم به صدای قلب گوش می کردی؟

در این شب بارانی دلم از عشقت لبریز است

اخر باران عشقی به قلبم باریده

در این سکوت به صدای اشنایت نیاز دارم

به نگاه گرم تو

من در انتظار تو هستم

بیا و عشق را به من هدیه کن

تا من تمامی وجودم را تقدیمت کنم .


نويسنده: سمیه مورخ: چهارشنبه نهم بهمن 1387 در ساعت: 22:43
|+|

تو نمی توانی بفهمی ...

تو نمی توانی بفهمی چه می کشاند نبودنت بر من عزیزم 

سوال ها تمام نمی شود شبها طولانی میشود.

آن فکرها آن غمها

تو قسمت بزرگ جوانی ام 

تو معنای دوران جوانی ام

ما چه ها که با هم زندگی نکردیم مثل یک کتاب قطور رمان

زمانی که تو رفتی چاره ا ی نمانده

ذهنم به هم می ریزد نمی توانم راحت باشم

روحیه ام نابود می شود جانم آزار می بیند

تو نمی دانی دیگر چه ها

ببین چه می گویم ،پنهان نمی کنم

بی تو زندگی کردن سخت است برایم

می دانی کدام حالتت را دوست دارم ؟

کمی نوشیده ا ی، سرت را برمی گردانی ،حالتت را برایم می گویی

 بعد از حال می روی ، نگاه عمیقت آن خوشحالی که در چشمانت است

زمانی که مرا در آغوش می گیری بعد می پرسی چقدر دوستت دارم

زمانی که تو رفتی جسارتی برایم نمانده

خیالهایم تمام نمی شود ؛سوالهایم تمام نمی شود ،غم و اندوه پایان نمی یابد .

هر آن درونم هستی ؛هر آن در قلبم هستی

تو را دوست دارم ، دوستت دارم

و اکنون زمانی می رسد که من نمی توانم زندگی کنم

بی تو نمی توانم باشم ،بی تو زندگی کردن عذاب است

عذاب است


نويسنده: سمیه مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 در ساعت: 19:24
|+|

بعد از هر سلام قلبم درد می گیرد

بعد از هر سلام قلبم درد می گیرد و امتداد
این درد تا اشنایی دیگر
روحم را می ازارد تا
دیگر گفتن خداحافظ
برایم سخت
نباشد. عمر
در بیشه زار عمر بچه
گانه راه می رفتم
وبزرگسالیم در کویر
عمر ترک خورد
و قدمهایم در نرمی خاک
کویر محو شد .
طراوت جوانیم در لابه
لای تابش انوار خورشید
به یغما رفت،
تازه عشق را فهمیدم که
در خانه ی قلبم به صدا
در امد و ایینه قلبم
شکست وقتی پیر مردی
گوژپشت در ان محاسن
سفیدش را شانه می زدو
در ان لحظه قلبم همچون
زمین کویر ترک خورد …


نويسنده: سمیه مورخ: سه شنبه نوزدهم آذر 1387 در ساعت: 23:12
|+|

برای کلام عشق

برای کلام عشق
دوست داشتن را سرودم
برای گذراز اندوه
به لحظه های با تو بودن اندیشیدم
برای دوستی
مهربانی و صداقت را بخشیدم
برای تنهایی
همدردی ندیدم
برای آشنایی
به آسمان دلت پر کشیدم


نويسنده: سمیه مورخ: دوشنبه هجدهم آذر 1387 در ساعت: 10:58
|+|

هیچ اشکالی ندارد

هیچ اشکالی ندارد که باعث شوی در هوای عشق تو غرق شوم
هیچ اشکالی ندارد اگر که قلب من را در این عشق بشکنی
حتی اگر که من را به قتل برسانی , من همچنان عاشق تو خواهم بود
ولیکن من به همراه تو در این عشق خواهم مرد
هیچ اشکالی ندارد که باعث شوی به عشق تو فکر کنم
هیچ اشکالی ندارد اگر که در این عشق بر من زخم وارد کنی
اهمیتی ندارد , با من پیمان ببند و قول و قرار خود را فراموش کن و پیمان خویش را بشکن
تو می دانی که من هرگز تو را سرزنش و ملامت نمی کنم
اگر که قلب من را بشکنی
اشکالی ندارد , بگذار که اززخمی که بر قلبم وارد شده است خون جاری شود
غرق شدن من در عشق تو
همان لحظه ی موعودی است که من در انتظار و خواهان آن بودم
اگر که سرتاسر وجود و تا مغز استخوانم را بکاوی خواهی دید که نام تو در آن حک شده است


نويسنده: سمیه مورخ: دوشنبه یازدهم آذر 1387 در ساعت: 22:50
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس