راه من !! راه من به سوی فردا کجاست ؟ کیست که مرا آگاه کند ؟ شاید آرامش خود را در میان ستارگان یابم زیرا گدشته ام گرفتار ظلمت بود ... و گویا !! بار سنگینی بودم بر دوش زندگی ...
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف.من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم. اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند. هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند. هرگاه
بعد از هر سلام قلبم درد می گیرد و امتداد این درد تا اشنایی دیگر روحم را می ازارد تا دیگر گفتن خداحافظ برایم سخت نباشد. عمر در بیشه زار عمر بچه گانه راه می رفتم وبزرگسالیم در کویر عمر ترک خورد و قدمهایم در نرمی خاک کویر محو شد . طراوت جوانیم در لابه لای تابش انوار خورشید به یغما رفت، تازه عشق را فهمیدم که در خانه ی قلبم به صدا در امد و ایینه قلبم شکست وقتی پیر مردی گوژپشت در ان محاسن سفیدش را شانه می زدو در ان لحظه قلبم همچون زمین کویر ترک خورد …
برای کلام عشق دوست داشتن را سرودم برای گذراز اندوه به لحظه های با تو بودن اندیشیدم برای دوستی مهربانی و صداقت را بخشیدم برای تنهایی همدردی ندیدم برای آشنایی به آسمان دلت پر کشیدم
هیچ اشکالی ندارد که باعث شوی در هوای عشق تو غرق شوم هیچ اشکالی ندارد اگر که قلب من را در این عشق بشکنی حتی اگر که من را به قتل برسانی , من همچنان عاشق تو خواهم بود ولیکن من به همراه تو در این عشق خواهم مرد هیچ اشکالی ندارد که باعث شوی به عشق تو فکر کنم هیچ اشکالی ندارد اگر که در این عشق بر من زخم وارد کنی اهمیتی ندارد , با من پیمان ببند و قول و قرار خود را فراموش کن و پیمان خویش را بشکن تو می دانی که من هرگز تو را سرزنش و ملامت نمی کنم اگر که قلب من را بشکنی اشکالی ندارد , بگذار که اززخمی که بر قلبم وارد شده است خون جاری شود غرق شدن من در عشق تو همان لحظه ی موعودی است که من در انتظار و خواهان آن بودم اگر که سرتاسر وجود و تا مغز استخوانم را بکاوی خواهی دید که نام تو در آن حک شده است